هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

87

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

آنان رفتند تا به رجيع كه آبگير قبيلهء هذيل بود رسيدند . در آنجا آن گروه خيانت كرده فرياد زنان قبيلهء هذيل را به يارى خواستند . مسلمانان كه در كنار وسائل سفر خود بودند ناگاه مردان شمشير به دستى را ديدند كه گرداگرد آنان را گرفته‌اند . مسلمانان به سراغ شمشيرهاشان رفتند تا با آنان پيكار كنند . مشركان گفتند به خدا ما قصد كشتن شما را نداريم بلكه مىخواهيم بوسيلهء تحويل دادن شما از اهل مكه چيزى بگيريم ، و با خدا عهد و پيمان مىبنديم كه شما را نكشيم . مرثد بن مرثد و خالد بن بكير و عاصم بن ثابت گفتند : ما هرگز عهد و پيمان مشركان را نمىپذيريم ، و با آنان جنگيدند تا كشته شدند . ( 1 ) ولى زيد بن دثنه و حبيب بن عدى و عبد الله بن طارق ، نرمش نشان داده و زنده ماندن را ترجيح دادند . قوم هذيل نيز آنان را اسير نموده به سوى مكه بردند تا به فروش رسانند . وقتى به ظهران رسيدند عبد الله بن طارق دستش را از بند آزاد ساخت و شمشيرش را برداشته از رفتن با آنان خوددارى نمود . مشركان نيز به او سنگ پرتاب نمودند تا كشته شد و در ظهران به خاك سپرده شد . مشركان به همراه حبيب بن عدى و زيد بن دثنه رفتند تا به مكه رسيدند و آن دو تن را فروختند . حجير بن ابى اهاب تميمى همپيمان بنى نوفل ، كه برادر حارث بن عامر بود ، حبيب بن عدى را خريد تا او را در ازاى پدرش بكشد . و زيد بن دثنه را نيز صفوان بن اميه خريد تا او را به ازاى پدرش امية بن خلف بكشد . هنگامى كه زيد را براى كشتن آوردند ، ابو سفيان از وى پرسيد : اى زيد ترا به خدا سوگند مىدهم ، آيا دوست داشتى اكنون محمد بجاى تو در اختيار ما بود و ما گردن او را مىزديم و تو سالم مىماندى و بنزد خانواده‌ات بازمىگشتى ؟ زيد رضوان الله عليه گفت : به خدا سوگند من دوست ندارم در ميان خانواده‌ام باشم و محمد در جائى كه هست از خارى آزار ببيند . ابو سفيان شگفت‌زده گفت : من هيچ كس را نديدم آنگونه كه اصحاب محمد وى را دوست مىدارند ، اصحابش او را دوست داشته باشند .